تبليغاتX
استفراق با قاف!

استفراق با قاف!

شخصی

دلم می خواد صد سال تنهاییی کنم!

 باز انگار یه مشت خورده تو سرم.باز هم غصه های مزمن لعنتیم کهhiddenبودshowشده!!دوباره به حالت افت انرژی رسیدم...

فکر می کردم صد سال تنهاییه خودمو پیدا کردم و حالا می تونم مثل یه جلبک کثیف واسه خودم بی سرو صدا کف مرداب بزرگ بشم وجای هیچ کس رو تنگ نکنم...

هر روز از ساعت ۷ تا ۹ شب قاه قاه بخندم و بعد آخرین نفر زنگ خوابگاه رو بزنمو وقتی سرپرست چپ چپ نیگام می کنه به دیوار وسقف زل بزنم!!

فکر می کردم یه استاد راهنمای با سواد روشنفکر شیک پوش می تونه آدمو به ادامه تحصیل تو یه کشور دیگه راهنمایی کنه و از افکار عجیب وقریب دانشجوش هیجان زده بشه وبهش افتخار کنه!

استاد راهنمای من ویکی از احمقترین پسرای کلاس یکی شده.یک آدم بی جنبه که وقتی جواب سلامشو می دی دعوتت می کنه بری خونش!!بالاخره وقتی تو دفتر استاد روبه رو شدیم مجبور شدم باهاش احوال پرسی کنم و اونم با غرور خوش وبش می کرد یه جوری که انگار می گفت؛بالاخره گیرم افتادی!!

سکانس اول:(همکلاسی احمق)

یک روز بعد یواشکی پیشنهاد داد که بریم کوه!!!این که از این،یه ربع بعد گفت یه کار خصوصی دارم باهات!!

-خوب بفرمایید؛

ـدکتر به من گفتن به شما بگم از این به بعد حجابتونو بیشتر رعایت کنید!!

-جانم؟؟دکتر خودش گفت؟چرا به من نگفت؟؟

-خوب روش نشده حالا شما هم در جریان باشید که از این به بعد بیشتر رعایت کنید یه وقت واسه استاد حرف در نیاد!!

-مگه استاد از روز اول منو ندیده بود؟مجبورش که نکردم منو برداره!!!حق انتخاب با خودش بود!

-ای خانوم د...لج باز!حالا چی می شه یکم اون موها روبدی تو تر!!

-من به خاطر هیچ کس سر وضعمو تغییر نمی دم(البته این جمله نقص فلسفی داره؛من به خاطر کدوم آشغالی الان باید روسری و مانتو بپوشم؟)

-حالا ببین چه ناراحت شد...

جمله ی آخر و وقتی رفتم می گفت...

سکانس دوم:(دوست پسر روشن فکر)

-خیلی عصبی شدم.چرا استادم به  اون مرتیکه الاغ پیغام داده!چرا حرفشو به خودم نگفته!!!اصلا مگه سر وضع من چه مشکلی داره تو دانشگاه!

-بیبین عزیزم تو باید به اون همکلاسیت می گفتی به تو هیچ ربطی نداره چرا وایستادی باهاش بحث کردی!اصلا چرا از اولش بهت گفت بیا باهات کار خصوصی دارم؟همین الان به استادت زنگ بزن بگو چرا حرفی داره به اون پسره می زنه!اصلا این پسر رو به من نشون بده برم حالشو جا بیارم!!

-من اینارو به تو نگفتم که بری حال اونو جا بیاری من که خودم چلاق نیستم!ببین من فقط می خواستم با تو درد ودل کنم!

-من می خوام به تو یاد بدم گول پسرا رو نخوری!باید بهش می گفتی آقای محترم من با تو یه لیوان چایی خوردم تا حالا که اینقدر صمیمی شدی !دوستش داری خوب بگو !!من که بی منطق نیستم!!

-دیوونه من کی اینو گفتم؟؟چرا فکر کردی من بچه ام یا نفهم؟من که نمی تونم هر روز برم با مردم یقه به یقه شم!من می خوام تو اون گروه درس بخونم!!

-ببین عزیزم من تورو خیلی دوست دارم نمی خوام با هیشکی تو رو قسمت کنم.من نگرانتم!!خوب اصلا به من چه!!

-مثل  ا ینکه هیچ وقت نباید با تو درد ودل کنم!

به نظر می یاد این سه مرد یاد شده هیچ فرقی در اصل ندارن بلکه در موقعیت های مختلف منو احاطه کردن!همه منو یه بچه نفهم فرض کردن که نیاز به ارشاد و نصیحت داره!

  دلم  می خواد یه کتاب فروشی  کوچیک وشلوغ واسه خودم راه بندازم وسرم به کار خودم باشه تنهای تنها زندگی کنم.تا مجبور نباشم مورد لطف هیچ مرد ومردسانی قرار بگیرم.

دلم می خواد صد سال تنهاییی کنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 10:51  توسط زشت  | 

آهن خونم کم شده؟؟؟

  معلوم نیست این بهاره آدمو کرخت می کنه یا من از آهن خونم کم شده یا اینکه من از اولشم همین قدر تنبل بی خاصت بی عرضه ی گیج بودم!

چند وقتیه دسترسیم به اینترنت کم شده واسه همین به وبلاگ سر می زنم ولی حس آپ کردنشو ندارم.

قصد دارم یه نقد به همین وبلاگ از دید هابر ماس داشته باشم.!!به به هابر ماس!امروز ۸صبح استاد سر  همین هابر ماس خفتم کرد!هی پرسد هابرماس دونیت منی چند!!!هی من خضعولات تحویلش دادم!گفتم استاد  جونِ شما بلدم الان یهو یادم رفت!!نه اینکه ما برداشت آزاد ا هابرماس داریم الان اینایی که شما از قول اون بنده خدا می گی رو من نمی دونم از کجای هابر ماس در آوردی؟؟

یه قصد دیگه هم دارم.با توجه به رسالتی که قبلنا اشاره کردم می خام یه سری مطالب مختصر ومفید  از فمنیسم بذارم اینجاُ لا اقل یه حرکت در راستای فایده کرده باشم!!

حالا همگان یاری کنند تا من شوهر داری کنم!!!

یه کار بد!!وبلاگ قهوه و سیگار  منو به این بازیای قرتی بازیه وبلاگی دعوت کرده!!بازیه اگه من پسر بودم ...

اگه من پسر بودم اولین کاری که می کردم این بود که سریعتر خودمو بکشم!!

بعدش یه اسپری همیشه با خودم می بردم این ور اونور هر جا تنها می شدم می زدم زیر بغلم!!

بعدش همیشه چک کنم مغزم روی قسمت زیر کمر دایورت نباشه!

بعدش اینقدر به دخترا حسودی نمی کردم!

بعدش اينقدر به ريش وسيبيل واون پك وپوزم ور نمي رفتم!

بعدش از سطح ناخود آگاه رفتاری خودمو به سطح خود آگاه رفتاری می کشوندم تا هر دختری که گفت برو گمشو برداشت نکنم بیا دنبالم!

بعدش قبل از اینکه پیش نهاد ازدواج بدم اول چک می کردم خودم آیا در سطح خانومه هستم یا نه؟و الا ننه قمر هم از خداش بود زن بیل گیتس باشه!!

بعدش كه ديگه ...چيزي يادم نمي ياد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 11:25  توسط زشت  | 

تعطیلات عید و...

تعطیلات عید خیلی بی برکته .اینهمه درس رو هم تلنبار شده دارم هر روز می خونم ولی عقبم هنوز!به کی بگم من هفته اول بعد عید ۳ تا کنفرانس دارم؟؟؟

چند بار تلفنمو از دسترس خارج کردم از دست بعضی از کسایی که روزی ۲۰ بار زنگ می زنن می خوان با آدم قرار بذارن!!!هرجور رفتار کردم که بفهمه که یارو من دوستت دارم ولی نه در حدی که تو یه عید بخوام بیشتر از ۱ بار بیام عید دیدنی!

یه شب تنها نشسته بودم تو خونه تلفن خونه زنگ زد.همون دوست مذکور بود.شماره خونشو حفظ نبودمِ ؛بهم گفت چرا گوشيت خرابه و ... بعد گفت نيم ساعته دارم به حافظم فشار مي يارم تا شماره خونتو يادم بياد!!!حال مي كني حافظه رو!!گفتم آره حال كردم بعد تو دلم گفتم اينم از شانس تخميه منه كه حافظت خوبه!!

تازگيا يه خبر از اقوام خل و چلمون شنيدم.دختر عمه و پسر عمه من چند سال پيش با هم ازدواج كردن.از بچگي همو دوست داشتن و با اينكه همه گفتن ازدواج خاله زاده ها دردسر فرهنگي و ژنتيكي داره ولي اينا بيشتر از اين حرفا همو دوست داشتن.

حالا خبر ناراحت كننده اين بود كه علي رغم اينكه دكترا به اينا تاكيد كردن بچه شما تالاسمي ماژور مي گيره چون هر ۲ تون مبتلا به مينور هستين دختر عمه من به توصيه عمه جان(مادرش) حامله شدن .بعد از ۳ ماه به شوهرش خوش خبري داده!!پسر عمه ام مثل ديوونه ها شده بود!نمي دونست با زنش چي كار كنه!مي گفت چرا بي اجازه من؟؟چند روز از خونه بيرونش كرده وبود ولي...

گذشته از تالاسمي احتمال معلوليت هم هست چون اينا خيلي فاميل در فاميل ازدواج كردن و الان ۲ تا بچه معلول تو اقوام پدريه دخترعمه من هست.

من كه خيلي از اين خبر عصبي شدم.دختر عمه عوضيه من مثلا مهندسه و عمه جان من هم معلم باز نشسته!!

اصلا دوست ندارم ببينمش نمي دونم چه برخوردي باهاش مي كنم!

آخه كي به يه آدم حق مي ده كه يه موجود معلول رو  آگااهنه به دنيا بياره؟

احتمالا مي خواسته از مادر بهتوون تقليد كنه !!

باز هم تاكيد مي كنم من تومشهد خيلي عصبي مي شم.

پ.ن:اين ديزاين جديده فيلتر رو ديديد؟اينجا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 8:42  توسط زشت  | 

نوروزی

خوب همه می دونن که نوروز مبارک!!

دیشب فیلم "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد"بهمن قبادی رو دیدم(با لاخره)علاوه بر اینکه محشر بود خیلی غم انگیز بود!آخر فیلم واقعا دیپرس شدم. آدم آخرش می گه واقعا کسی از گربه های ایرانی خبر نداره!!اینهمه هنرمند !!که دیده نمی شن!!

پ.ن:چند هفته پیش تو خوابگاه بین ۲ تا فارس و۴ تا کرد دعوا شده بود؛فارسه می گفت یه کرد نام ببرید که معروف باشه نخبه باشه!مهم باشه!!تو تاریخ ثبت شده باشه!!!و اونا هیچی به فکرشون نمی رسید وفریاد می زدن ما همیشه تو محرومیت بودیم!!!

البته فارسه مزخرف می گفت ولی کرده بیراه نمی گفت.دیشب یادم اومد یادشون بندازم یکی از کردای نخبه همین "بهمن قبادیه"

پ.ن۲:همراه جوجه کوچیکه یه سفره هفت سین خوشگل چیندیم.

پ.ن۲:سال ببر سال تولد منه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:39  توسط زشت  | 

عنوان ندارد

2 روزه برگشتم خونه.همه می دونن که آدم بعد 6 ماه چه قدر عزیز می شه!ولی  من که واقعا باور نمیکنم که عزیز شده باشم.همش موقتیه!

البته حساب جوجه کوچیکه فرق داره.خیلی حرف می زنه ولی دوستش دارم.شاید تنها موجودی باشه که تو این دنیا دوستش دارم!یه جورایی انگار فرزند خودمه.13 سال اختلاف سنی داریم ومن براش خیلی مایه گذاشتم.

چند بار تو دفتر خاطراتش به این جمله که"ای کاش خواهرم ؛مادرم بود"بر خوردم.

وقتی جوجه تر بود همیشه التماس می کرد شبا براش قصه بگم.ومنم که همیشه خسته و داغون بودم بالاخره یه چی در می یاوردم از خودم.

شاید 200بار این قصه رو گفته بودم:

یه خواهر و برادری همراه پدر و نامادریشون کنار جنگل زندگی می کردن...نامادری کتکشون می زد....اونا یه روز از خونه رفتن به سمت جنگل...برای همیشه...تو راه گم شدن...یه خونه شکلاتی دیدن...یه پیرزن مهربون...بهشون یه عالمه شیرنی و شکلات وبستنی داد....دیوارای خونه از بیسکوییت خوشمزه بود...پنجره ها آبنبات..دشک روی تخت خامه ای بود...



به اینجا هاش که می رسیدم جوجه از هیجان نفسش تو سینه حبس می شد!آخه کی می تونه اینهمه خوشحالیه یه بچه ی 4 ساله رو ببینه و قصه رو با جادوگر شدن و اسیر شدن بچه ها تموم کنه؟؟؟

آخر این قصه بچه ها اونقدر مهمون اون خونه ی رویایی می مونن تا پدرشون می یاد دنبالشون ونا مادری  رو از خونه بیرون می کنه.

همین جا می خواستم در آستانه نوروز از نویسنده این داستان جهت عدم رعایت امانت داری حلالیت بطلبم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 10:13  توسط زشت  | 

فمنیستی!

   نظراتی   که برای پست قبل گذاشته شده نشون داد فمنیسم حتی در اذهان قشر تحصیل کرده (درصد زیادی از وب گردها حد اقل تحصیلات دانشگاهی رو دارن)غلط جا افتاده!خیلی هم غلط جا افتاده!

نگرش به فمنیسم انگار کاملا تحت تاثیر تبلیغات منفی حکومتی تو در جهان فکری ایرانیا قرار گرفته!

فمنیسم=برتری جویی جنس زن!

فمنیسم=نقض حقوق مرد

فمنیسم=بی بند وباری

فمنیسم=بی منطقی

فمنیسم=توقع زیادی زنان از زندگی

فمنیسم=غرب زدگی

این برداشت ها از فمنیسم همه ی تلاش جمهروی اسلامی برای تخریب جنبش برابری جنسی  رفع تبعیض علیه زنان در ایرانه!

فمنیسم های دنیا الان دارن روی حق سقط جنین و آزار جنسی در محیط کار و برابری در خانواده مانور می دن وفمنیست های ایرانی سالهاست برای تغیر قوانینی مثل سنگسار و دیه و ارث وتعدد زوجات وامنیت جانی واقتصادی دست وپا می زنند!

 همه  درحال بحث راجع به فمنیسم هستند ولی این مفهوم فرسنگها دور از حقیقت درک شده!

عجیبه   کتاب ها ومقاله های زیادی تو ایران تالیف و ترجمه شده و تو کتابخونه ها پیدا می شه فقط باید خونده بشه! پس لطفا قبل از اینکه اونا رو ورق بزنید اظهار نظر نکنید!!

        پ.ن: لطفا با انصاف ورق بزنید!ذهن رو از ساختار های مرد سالار و تبعیض آمیز خالی کنید.سخته ولی شدنیه!

       پ.ن۲:هفته دیگه بعد از۶  ماه می رم خونه!(البته خونه کجاست؟)۲۰ ساعت تو راهم.اول می خواستم با هوا پیما برم (از نوع توپول)مادر گرامی کلی التماس ودستور دادن که هواپیما سوقوط می کنه و...بعدش یه فکر فرا اخلاقی به ذهنم رسید؛هوایی بر می گردم اما می رم جلو را آهن وای می ستم که بیان دنبالم!!

فقط این فکر دیر به ذهنم رسید.بیلیت هوا پیما گیرم نیومد!!!(قسمت نیست!)

 فعلا این مقاله رو داشته باشید.http://www.critic.ir/index.php/archives/169

لینک های دیگه این وب هم مفیده.

این کتاب ها رو هم پیشنهاد می دم:

              زنان در تکاپو: فمنیسم و کنش اجتماعی
                         شیلا روباتم، حشمت الله صباغی (مترجم)

 

جامعه شناسی زنان
پدیدآورنده: پاملا ابوت، کلر والاس، منیژه نجم عراقی (مترجم)
ناشر: نشر نی - 07 ۱۳۸۷

 

 

فصل زنان

پدیدآورنده: نوشین احمدی خراسانی، فیروزه مهاجر (مترجم)، پروین اردلان (مترجم)

جنبش زنان فمینیسم
پدیدآورنده: آندره میشل، هما زنجانی زاده (مترجم)
ناشر: نیکا - 1383

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 10:29  توسط زشت  | 

در آستانه روز جهانی زن!

  ۲ روز مونده به روز جهانی زن؛امسال ماهواره ندارم اینترنت هم که کاملا فیلترینگ!

دیگه الان چند ساله عبارت زن/دختر و لغات مشابه فیلتر شده و این روزها ۸ مارس هم اضافه می شه.چند ماهی می شه از فعالیت کمپین خبر ندارم .انگار سانسور و فشار داره کار خودشو می کنه.

وقتی به زن بودن خودم تو این برحه از زمان ومکان فکر می کنم پشتم می لرزه!احساس بی مسولیتی می کنم.من به عنوان یه زن جامعه شناس بیشتر از اینا مسولیت دارم.از خودم می پرسم چه می شه کرد؟

آخرین باری که فعالیت کردم مربوط می شه به دوره ای که یه سری اختلاف فکری با فعالین کمپین تو مشهد پیدا کردم(و البته تعداد بیشمار مشکلات شخصی).من می گفتم جنبش فمنیستی تو ایران باید خودشو با همه ی طبقات به ویژه طبقه متوسط جامعه نزدیک کنه .افرادی که اون موقع من باهاشون اختلاف نظر داشتم بیشتر تو حال هوای بالای جامعه بودند.

دخترا و پسرایی که فقط  که لباس تنشون اندازه دار آمد چند ماه خیلی از خونواده های متوسط بود و راجع به نابرابری جنسیتی حرف می زدن!نمی گم افراد ثروتمند نباید از نابرابری حرف بزنن ولی یه تشکیلات سیاسی یه سری اصول باید داشته باشه!

وقتی واسه آگاهی دادن و امضا جمع کردن کمپین یک میلیون امضا (به قول استاد با سوادمون که امروز می گفت کمپینگ!!)با یه مانتو حریر نارنجی و آرایش وادکلن بری جلو یه زن خانه دار سطح متوسط یا پایین رو بگیریم انصافا انتظار چه واکنشی داشته باشیم خوبه؟

  و یا مردایی رو می شناسم که واسه بزرگداشت این روز مثلا تاتر کارگردانی می کنن ولی تو حیطه خصوصی خودشون با زنشون مثل یه حیوون برخورد می کنن! و فعالیت فمنیستی رو از سر تفریح انجام می دن!

آسیبی که من مواجه شدم باهاش همین دور بودن فضای ذهنیه روشنفکرین فمنیست با مردم سطح جامعه است و گرنه  چرا همچین جنبشی تا حالا نتونسته ایران رو زیر رو کنه؟اونم با اینهمه انرژی؟

البته من فکر می کنم این آسیب بیشتر متوجه فعالین شهرستان ها بوده.

خود من هم در این رابطه قابل انتقاد هستم!

از نق زدن که بگذریم امسال واقعا جدا افتادم.

فکر می کنم ما تنها زنان دنیا هستیم که حکومت اونا رو جزو  زنان جهان نمی دونه!خبرگزاری های دولتی حتی یه خط راجع به این روز جهانی نمی نویسن!

خیلی دلم می خواد بگم؛

                     روز مادر یا ولادت فاطمه و زینب نه! که روز جهانی  زن گرامی باد!

پ.ن:من حد اقل کاری که می تونم بکنم تو وبلاگم و جاهای دیگه ،ذهنیت و زندگیه زنانه ی خودم  و زنای اطرافم رو با دقت  وانگیختگی بررسی کنم و توضیح بدم.یه تجربه زنانه به دور از الگو برداری از مردان و یا سانسور به خوشایند مردان!

البته قبول دارم بیشتر از اینا مسولیت دارم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 13:21  توسط زشت  |